2/25/2008

- با همان نگاه، با همان لبخند

صدای زنگ ساعت است. مدت هاست که به صدای زنگ این ساعت که یادگار پدر بزرگ مرحومم است عادت کرده ام و هیچ صدای دیگری صبح بیدارم نمی کند. حتی پس از ازدواجمان. ساعت را خاموش نمی کنم. آنقدر زنگ می زند تا خودش خاموش می شود. اینطوری بهتر است چون لااقل خانه ساکت نمی ماند. باز هم او آنجا نشسته و به من خیره شده. با همان نگاه، با همان لبخند. از اتاق خواب که خارج می شوم قفسه سینه ام کمی درد می گیرد چون پس از آن حادثه و داغان شدن ماشینم، مجبور شدم دیروز به تنهایی بروم ماشین او را از تعمیرگاه بیاورم. آشپزخانه پر شده از ظروف کثیف؛ در یخچال هم چیز بدرد بخوری پیدا نمی شود. چند تکه نان، یک تکه پنیر خشک شده و چند ساندویچ نیمه خورده. یکی از آن ها را همراه با بطری که از نصف کمتر است بر می دارم. روی مبلی می نشینم که درست روبرویش باشم. باز هم به من خیره شده. با همان نگاه، با همان لبخند. دیگر نمی تواند دروغ بگوید. زندگی اش دروغ بود کثافت. آن روز هم از ترس سرعت زیاد داشت می لرزید ولی حاضر نبود راستش را بگوید. بارها به او گفته بودم دیر نیاید. دیر می آمد. وقتی می پرسیدم کجا بودی جوابی نمی داد. اگر ماشینش در آن محله خراب نمی شد هرگز نمی فهمیدم که به آنجا می رفته. باید می گفت آنجا چکار داشته است. می دانم می خواهد همه چیز را گردن من بیاندازد و مرا مقصر بداند. از همان روزهای اول هم همینطور بود. همیشه من مقصر بودم ولی نه در مرگش. بارها به او گفته ام من بیگناهم. نمی دانم. شاید گناهکارم. تقصیر خودش هم بود...
اهمیتی نمی دهد. حرفی نمی زند. مرا نگاه می کند. با همان نگاه، با همان لبخند.گاهی در نگاه آدم ها چیزیست که مغزت را به بازی می گیرد. حتی داستان ذهنی ات را مسخره می کند. ولی من از داستانم مطمئنم. می دانم چرا به آنجا رفته بود. می دانم که داستان آن روز را باور نمی کند. باید به او ثابت کنم. این بار با ماشین خودش. بطری را تا آخر سر می کشم. سوییچ را بر می دارم. از خانه خارج می شوم. به سمت ماشین می روم. می خواهم به جایی بروم که آخرین بار باهم بودیم. باید به او ثابت کنم که من بی گناهم. داخل ماشین که می نشینم، او را می بینم. کنارم نشسته. با همان نگاه. با همان لبخند.

2/08/2008

- خواب

خواب زاده می شود ...
یاد زنده می شود ...
عقل زدوده می شود ...
اشک صدا می شود ...

آه از دوست تو ای دیوانه آه
دوباره بی هوش می...

- نگاه

استفراغ می کنم
روی واژه های فرسوده
نگاه پیر مرده ام را.

2/05/2008

- مرزبان

امروز هم خبری نیست. بازهم باید با انگشت کوچک پای چپم حرف بزنم. انگشت خوبی است. دوستش دارم. شب ها جایی می خوابد که حسابی سرد است. آنجا را می گویم. وسط برف ها. نمی خواهم زود فاسد شود. صورتش را دوست دارم. خودم نقاشی اش کردم. فردای همان روزی که قطع شد. آدم در تنهایی چه کارها که نمی کند. فعلا که هم صحبت خوبی است. می نشیند روبروی من و در سکوت فقط گوش می دهد. ازبس که حرف می زنم. کاش لب وا کند و چیزی بگوید. دلم برای یک گپ دوستانه می تپد. بهتر است قبل از فاسد شدنش چیزی بگوید. البته به این زودی ها فاسد نمی شود. تا بهار خیلی مانده. راستش دقیق نمی دانم. بارها ساعتم را کوک کرده ام اما خیلی دیر به دیر. گاه مدت ها بدون اینکه نگاهش کنم می خوابید. تقویم ها را سوزانده ام. دیگر بدرد نمی خوردند. از چند سال به این طرف را نداشتند. بهر حال می دانم که تا بهار چیزی نمانده. خسته شدم از بس حرف زده ام و این انگشت بیچاره فقط گوش داده. یکی نیست بیاید برایم کمی حرف بزند. دیوانگی دارد به استخوان می رسد. فکر می کنم بیست و سه یا بیست و چهار زمستانی می شود که با کسی درست و حسابی حرف نزده ام. آخرین کسی که برایم حدود دو ساعتی حرف زد و حسابی لذت بردم را همین دیشب کشتم. بالاخره دستور دستور است. آنجاست. قبرش را به سختی در این خاک سرد یخ زده کندم و او را خاک کردم. فکر نمی کنم به این زودی ها بپوسد. احتمالا عمر جسدش با عمر انگشت من یکی شود. نباید زنده می ماند. همان دو ساعتی هم که برایم از دلایل هجرت و آرزوهایش حرف زد، از دستم در رفته بود. نزدیک بود از تشنگی حرف زدن با کسی، به یک خائن تبدیل شوم. البته دستور دستور است و من هرگز کوتاهی نمی کنم. این انگشت شاهد است. اما وقتی او را دیدم که به این طرف می آید دلم برای کمی حرف زدن پر پر زد. بی اختیار و بدون توجه به دستور، نشستم و با او حرف زدم. البته او بیشتر حرف می زد. در مورد چیزهایی می گفت که نمی دانم چه بود. همان جا فهمیدم که نفوذی است. از اولش هم معلوم بود. وقتی به خودم آمدم که داشت دیر می شد. به بهانه آوردن لیوان آب، از جلوی او برخواستم و از پشت سر با شالی که دور گردن خودش داشت او را خفه کردم. کاش در مورد آن چیزهای عجیب حرف نمی زد. شاید کمی بیشتر حرف می زدیم. کاش من هیچ حرفی نزده بودم و آن دو ساعت را فقط گوش می کردم. حالا باز این انگشت کم حرف، هم صحبتم شد. چه کار می توانستم بکنم. دستور دستور است.

2/01/2008

- دیگر کافی است

فکر، فکر، فکر، فکر ...
واژه، واژه، واژه، واژه ...
تا کی؟
دیگر کافی است ...
تا کی تلاش می کنم معانی را در واژه ها زندانی کنم ؟
کافی است دیگر
دیگر کافی است ...