گاهی وحشت می کنم. منظورم این است که خیلی نگران می شوم. نه. شاید آن هم نیست. شاید مشکل از آنهاست نه من. آن ها را می گویم. آنهایی که گاهی در موردشان می نوشتم، می نویسم. می لرزم که نکند آن ها را من ساخته باشم؟! نکند با آنها به ستیزه برخیزم. این است که خیلی با احتیاط با آنها رفتار می کنم، مبادا از دستم در بروند و بیایند اینجا. مدتی است که برای باز کردن آن پوشه ی قرمز رنگ، هزار سلام و صلوات ختم می کنم. چشمانم را می بندم. پوشه را باز می کنم. از پشت پلک نگاهی می اندازم. می ترسم آنها زنده شده باشند و از درون کاغذهای زرد و پوسیده بیرون بیایند و مرا با خود ببرند. وقتی که با آنها حرف میزنم، می خواهند دنیا را روی سرم خراب کنند. آنقدر گله و شکایت می کنند که جای شکر و سپاس را غصب می کنند. دردشان، دردم را می بلعد. تاب نمی آورم. پوشه را می بندم. به این فکر می کنم که کاغذ ها را دور اندازم. بسوزانم. لحظه ای بعد پشیمان می شوم. پوشه را سر جایش می گذارم که مبادا آنها زنده شده باشند و از درون کاغذهای زرد و پوسیده ...