12/30/2011

چرک نویس

در خویش فرو رفته
مچاله در کنج دیواری سرخ
خود را در خاک می بینم
سایه ای است در نزدیکی من که می رقصد
سایه ای که مرا به خویش می خواند
تقلای حضورش در ذهن
رنگ می بازد
تمنای وجودش در تن
تبلوری است که جان می سپارد
و من چون چرک نویسی در حال سقوط
در گلدان تاریک پیچک ذهنش
بی هیچ اثری
در خویش فرو رفته
مچاله در کنج دیواری سرخ
خود را در خاک می بینم

12/22/2011

گه

چای جوشیده
قهوه ی اسپرسوی شیرین
شیر ترش می شود، گاهی به کامم زمانه
می گیرد و می رهاند
می گیرد و می رهاند
می گیرد و ...
این دیگر چه گهی است !

12/09/2011

خاکستری

سبز، سبز، سبز
چون طراوت شکفته شدن
زرد، زرد، زرد
چون نشاط در سبک بودن
سرخ، سرخ، سرخ
چون عشق در تو کاویدن
سیاه، سیاه، سیاه
چون به عزای نبودت نشستن
...
و من هنوز هم خاکستریم

11/29/2011

چنگ

تشنه ای سیراب سراب روی توست
چنگ چشمانت چو بنشست بر چوب چنگ من
تارهایش در انتظار زخمه ای از سوی توست
می کند غوغای استسقا میان تارها
میتپد قلب از درون
می تکاند در سرایم
یک صدا
چون صدای ناز توست

11/21/2011

بارش

و گاهی هیچ است که می پیچد در کلام
و گاهی تنها خیرگی نگاهت در چشمانم
و آن ژرفای عمیق سیاه نرگسانت است
که مرا تا سپیدی سرمست خیال
چون گرمای شراب
ابر می کند
...
می بارم

10/12/2011

اندوه جهان

چون آمدنم به من نبد روز نخست
وین رفتن بی مراد عزمی ست درست
بر خیز و میان ببند ای ساقی چست
کاندوه جهان به می فرو خواهم شست

8/14/2011

یاد ایام

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود

7/13/2011

پیاله

چندی است که هیچ ننوشته ام. هیچ نخوانده ام. زمانه قلتم می دهد.
صدایش را، که خیلی هم دور نیست می شنوم. هر روز نزدیک و نزدیکتر.
نمی دانم قرعه ی این جام، کجا به نام من افتد.

این قافله ی عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد

7/11/2011

نوا

به همم میریزد این نوا ...
نوایی که تریاک دل ما گشته، نوا است ...
خوشا به بخت ما که با استاد هم عصریم.

1/31/2011

شهرنشین

شهرنشین، کشاورز فقیری است که زمینی برای زندگی ندارد.