1/22/2011

پاییز

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناکش
باغ بي برگي
روز و شب تنهاست؛
با سکوت پاک غمناکش


ساز او باران ؛ سرودش بـاد
جامـه اش شولاي عريـاني ست
ور جز اينش جامه اي بايد؛
بافته بس شعله ي زر تار پودش باد
گو برويد يا نرويد؛ هر چه در هر جا که خواهد يا نميخواهد
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان؛
چشم در راه بهاري نيست


گر زچشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
باغ بي برگي که مي گويدکه زيبا نيست؟
داستان از ميوه هاي سر به گردون ساي اينک خفته در تابوت پست خاک مي گويد


باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشک آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصل ها پاييز

مهدی اخوان ثالث